آرشیو
موضوع بندی
پنجشنبه 27 مهر ماه سال 1385
لنگپهنیسم یا سراغ خانه‌ى کدخدا...

داشتم تو سایت­هاى ادبى گشتى مى­زدم دنبال خبرى براى لینک که چشمم افتاد به نوشته­اى

از دوست ظاهرن نوجوانى به اسم: "شاهین مجتبا پور" . این که مى­گویم ظاهرن نوجوان، خصومت نیست؛ هر چه گشتم و پرسیدم، نشانه­اى از این آقا پیدا نشد.

این آقا مطلبى نوشته با عنوان "تردستى" و در آن نگاهى داشته به داستان "روگذر عابر پیاده"

نوشته­ى میترا الیاتى­. مى­دانم که نقد نقد، روش مناسبى نیست اما ترسیدم سکوت و پوزخند براى پیشرفت ایشان که ظاهرن بسیار هم خود را مطلع مى­دانند مناسب نباشد.

نوشته­ى ایشان این طور شروع مى­شود: "آن چه در داستان نویسی معاصر فارسی فرم گرایی نام گرفته ،  قابلیت های فراتر از حد انتظارى را در این گونه ی ادبی ایجاد کرده است ، امکاناتى در زبان و روایت پدید آورده که شاید هیچ­ یک از حتى زبده ترین ادبا و شعراى پیشین هم تصورش را نمی کردند..."

پیش فرض ایشان چنان قاطع است که آدم به دانسته­هاى خودش هم شک مى­کند. این فرم­گرایى که ایشان مى­فرمایند یعنى چه؟ اصلن چه چیزى در داستان­نویسى معاصر فارسى فرم­گرایى نام گرفته؟

آیا کلاسیک روایت نکردن و صغرا کبرا نچیدن، فرم­گرایى­ست؟ یا برش روایى؟! یا... این­ها چه ربطى به زبان دارد؟! یعنى فرم­گرایى به زبان هم قابلیت مى­بخشد؟! فرم­گرایى در داستان­نویسى معاصر چه ربطى به شعراى پیشین دارد؟!

این برجسته­ترین چهره­هاى ادبیات داستانى چند دهه­ى اخیر یعنى که؟ و آن خیل عظیم بى ذوق و کم سواد که افکار تهى­شان را با پیچیده­سازى­هاى خیره­سرانه لاپوشانى کرد­ه­اند چه کسانى­اند؟!

ایشان چنان مى­نویسد انگار تاریخ زنده­ى ادبیات است! نه تعریفى و نه منبعى! جالب این­جاست که در ادامه همه­ را جاهل فرض مى­کند و احتمالن خود را...

" محافلی از آدم های کوچک که این شعبده بازی ها را باور دارند."

من مخالف تحلیل نیستم. هر کس نظر خود را دارد. اما از این نوشته 2 برداشت مى­توانم بکنم: یا ایشان هنوز در محفل بزرگان ننشسته! یا خود را نخبه­ى ناشناخته­اى­ مى­داند که یک شبه ظهور کرده است. عاقلان دانند!

مى­گوید: " مشکل از جایی آغاز می شود که داستان می خواهد مدل زمانی اش را معرفى یا به عبارت بهتر تحمیل کند: گسست زمانی در روایت. "

باید خدمت ایشان عرض کنم آن چیزى را که شما گسست زمانى در روایت مى­دانید، ما "فلش بک" مى­نامیم. حالا اگر دو روند زمانى مشخص را که به طور خطى و با استفاده از درون­نگرى و فلش­بک روایت مى­شوند، تازگى­ها گسست روایت مى­گویند!!! مسئله­ى دیگرى­ست.

" مسئله اینجاست که در متن حاضر راوی نه اول شخص بلکه یک دانای کل است."

وقتى ایشان راوى داناى کل محدود به شخص را از داناى کل و احتمالن خدایگان تمیز نمى­دهد، دور از انتظار نیست جملاتى را که با کلماتى مثل: "حالا مى­فهمید... باید... کاش" شروع مى­شود محکوم کند؛ این­ها را پاى دخالت داناى کل بگذارد و نه افکار شخصیت سارا!

نه آقا جان! وقتى مى­خوانى مثلن: "کاش ژاکتى چیزى تنش کرده بود..." سارا با خود مى­گوید کاش ژاکتى چیزى تنم کرده بودم... نه این که نویسنده برایش نگران باشد!

به نظر من در استفاده از این تکنیک کمى زیاده­روى شده، اما چیزى که ایشان مى­گویند، چیز

دیگرى­ست. اگر راوى این داستان اول شخص بود اولین جایى که واضح است در داستان ضربه

مى­خورد، پایان­بندى­ بود. فکر کنید لحظه­ى رد شدن کند آمبولانس را راوى اول شخص روایت مى­کرد... نقطه­ى اوج داستان و لحظه­ى تحول شخصیت سارا! این همان چیزى نیست که لایه­اى از داستان را تشکیل داده؟ یا مثلن قدم برداشتن سارا به سمت روگذر... این­ها و چیزهاى دیگر.

اما این دوست نقاد ما باز هم ادامه مى­دهد و در جاى دیگرى مى­گوید: "راوی آنقدر در اتاق بیمارستان و داخل تاکسی مکث می کند که دیگر فرصتی برای پرداخت شخصیت­ها یا تامل درمهمترین  لحظات و اتفاقات باقی نمی ماند."

منظور ایشان مشخص نیست! جاى دیگرى هم تو داستان هست مگر؟! باید برود فضا؟

البته حدس مى­زنم منظور ایشان از راوى، همان نویسنده است. غلط چاپى است. پیش مى­آید.

قصد ایشان هم مثل قبل! از "مهم­ترین لحظات و اتفاقات" مشخص نیست. مى­گیریم لحظه­ى تحول سارا!

نکته­ى بعدى که در این جمله ایشان به آن نظر فرموده­اند، شخصیت پردازى­ست.

 یک جا­ى دیگر در این باره گفته:"...تا آدم هاى داستان از پوسته­ى کلیشه­اى و نخ نماى  سخیف­ترین تیپ­هاى رمان پاورقى درآیند ، چه رسد که بخواهند شخصیت باشند..."

این سخیف­ترین تیپ­هاى رمان پاورقى یعنى که؟ در کدام اثر؟ طبق کدام معیار؟

اول این که تیپ تیپ است... تیپ سخیف دیگر ندارد. دوم این که خود ایشان فرموده­اند رمان. در داستان کوتاه مجالى براى شخصیت­پردازى به آن شکل که ایشان در رمان­هاى پاورقى خوانده وجود ندارد. سوم این که این داستان به عقیده­ى من داستان موقعیت است و در داستان موقعیت، شخصیت­ها معمولن به صورت تیپ وجود دارند.

این که آدم­ها در این داستان تا چه­ اندازه باور­پذیرند و موفق، بحث دیگرى­ست.

در مورد دیالوگ گفته:" باید از این هم فراتر روم و به عدم آگاهی نویسنده از چگونگی به کار گیری دیالوگ برای افشای افکار واحساسات گویندگانش اشاره کنم."

هیچ نویسنده­اى نیست که تمام نوشته­هایش شاهکار باشد. با توجه به یک داستان هم

نمى­توان نسبت به دانسته­هاى نویسنده­اش اظهار نظر کرد. من به این دوستم توصیه مى­کنم دست کم داستان­هاى خانم الیاتی را بخواند، بعد با توجه به آن­ها نظر دهد.

­در جایى دیگر مى­نویسد:" براى من مشخص نیست که نویسنده بر چه اساسى عنوان "روگذر عابر پیاده" را برگزیده... از این که بگذریم سهل­ انگارانه­تر انتخاب واژه­ى بى تناسب "روگذر" به جاى کلمه­ى ساده "پل" است..."

روگذر باید کارکردى داشته باشد!؟ که دارد. اگر متوجه رابطه­ى روگذر و عابر پیاده نشده­اند بهتر است به پایان داستان و کتاب فارسى دوم راهنمایى مراجعه کنند.

لازم به ذکر است: روگذر آن چیزی­ست که ماشین­ها از رویش مى­گذرند و پل عابر پیاده...  در این داستان پلى وجود ندارد و عنوان پیشنهادى و هوشمندانه­ى ایشان بى ربط است.

نکته­هاى بدیهى دیگرى را هم منظور فرموده­اند که بعضى به حق هست و بعضى نیست. اما بالاغیرتن کسى که هنوز نمى­داند قبل از ویرگول نباید فاصله بگذارد! و فرق داناى کل محدود و داناى کل را نفهمیده دم از کارگاه داستان و مبانى نگارش نزند به­تر نیست؟ به جاى پا تو کفش بزرگ­ترها کردن و بد و بى­راه گفتن بى­هوده؟

بهتر نیست ایشان سرى به کتاب­فروشى­هاى انقلاب بزند قبل از آن که خیلى دیر شود؟

 

  

 

 نقد این آقا را این‌جا می‌توانید بخوانید:

http://hezartou.blogspot.com/2006/10/blog-post_17.html


پنجشنبه 27 مهر ماه سال 1385
لیست خرید روزانه- شیوا رمضانی

 

مرد هر روز چاق­تر مى­شد. مرد هر روز سبک­تر مى­شد. مرد هر روز کم­وزن­

 و پر­حجم و سبز­تر مى­شد. زن غصه مى­خورد، پیر مى­شد. زن گاهى روى صندلى آشپز­خانه کنار پنجره­ى رو به خیابان مى­نشست، به برگ­هاى تازه و تر درخت چنار خیره مى­شد. فکر مى­کرد، بعد لیست خرید روزانه را مى­نوشت. همیشه جلوى شماره­ى یک را خالى مى­گذاشت بعد مى­نوشت:

۲- سیب­زمینى

۳- تخم­مرغ

۴- شامپو...

۵- ............

شماره­ى یک مخصوص مرد بود. مرد هیچ چیز نمى­توانست بخورد. او فقط نفس مى­کشید. آرام و کند. دوقلوها پر­جنب­وجوش بودند، زن را کلافه مى­کردند. زن گاهى از شدت عصبانیت دامن­هاى کوچکشان را پاره مى­کرد، گوشه­ى اتاق مى­نشست و تا غروب گریه مى­کرد.

زن چند روز در هفته عکس­هاى کلیه و کبد، جواب آزمایش خون، ادرار، برگه­ى سونوگرافى و نوار مغزى مرد را به بیمارستان­ها مى­برد. پزشک­ها چند بار کمیسیون تشکیل دادند. بررسى­ها بى نتیجه بود.

آن­ها قطع امید کردند.

بیمارى مرد در یکى از روزهاى آخر سال، وقتى از اداره به خانه بر­مى­گشت شروع شد، با یک جوش کوچک سبز روى پیشانى­اش. طى چند هفته، جوش بزرگ شد و متورم. آن­قدر بزرگ که تمام صورتش را پوشاند. مرد خجالت مى­کشید، از راننده­ى اتوبوس، از رهگذرها، از همکارهایش، از گداهاى سر خیابان، او دیگر به اداره نمى­رفت. او هیچ جا نمى­رفت. دوقلوها از پدر مى­ترسیدند. هر شب خواب­هاى بد

مى­دیدند. خواب تونل­هاى تاریک، گرگ­هاى سبز. مرد غصه مى­خورد، پیر مى­شد.

زن گاهى روى صندلى آشپزخانه، کنار پنجره مى­نشست، به برگ­هاى پیر و زمخت درخت چنار خیره مى­شد. فکر مى­کرد و بعد لیست خرید روزانه را مى­نوشت. همیشه جلوى شماره­ى یک را خالى

مى­گذاشت.

جوش سبز مرد، بزرگ و بزرگ­تر مى­شد. تمام بدنش سبز مى­شد. مرد هر روز پرحجم­تر مى­شد. مرد هر روز کم­وزن­تر مى­شد. مرد یک توپ کامل کامل سبز شده بود.

زن میز ناهارخورى را فروخت، مبل­ها، ظرف­هاى کریستال، تلویزیون، بوفه، ضبط صوت، عروسک­هاى دوقلوها، آخرین چیز به­درد­بخورى که زن فروخت تا با پولش نان بخرد، بیسکویت، قند، پنیر و روغن بخرد، تا پول آب و برق و گاز را پرداخت کند، پیراهن سفید عروسى­اش بود. آن روز مرد خواست چیزى بگوید اما تمام تنش کشیده شد. مرد ترسید بترکد. از حفره­هاى زیر چشم­هایش چند قطره اشک ریخت و چشم­هایش را بست. مرد دیگر پلک هم نزد. او با خود فکر مى­کرد: همه­ى آدم­ها از ترکیدن مى­ترسند.

دوقلوها با هم بازى مى­کردند. گاهى دعوایشان مى­شد. موهاى بلند هم را مى­کشیدند. گریه

مى­کردند. جیغ مى­زدند. زن اشک­هایش را پاک مى­کرد و سرشان فریاد مى­کشید. دستش را بالا

مى­برد. مرد گاهى تکان خفیفى مى­خورد. دوقلوها زیر تخت­هاى کوچکشان پنهان مى­شدند و ریز ریز مى­خندیدند.

یک روز زن کاغذ و خودکار را برداشت. به اتاق رفت. در را بست. روى صندلى نشست. ته خودکار را جوید. فکر کرد. کاغذ را خط­خطى کرد و بعد لیست بلندى نوشت از تمام کارهایى که قادر به انجامشان بود. نوشت:

۱-      گردگیرى

۲-      دوختن دستگیره با دوردوزى تورى

۳-      واکسن زدن

۴-      اصلاح ابرو...

۵-      ...

۲۹- تعویض لاستیک

۳۳- رانندگى با ماشین­هاى سنگین

۴۸- ...

زن لیست را خواند. دوقلوها پشت در اتاق بازى مى­کردند. زن لیست را دوباره خواند. حجم مرد زیادتر مى­شد. زن کنار سه تا از شماره­ها علامت زد. مرد بى­وزن­تر مى­شد. زن از بین سه شماره یک شماره را انتخاب کرد. دوقلوها مى­خندیدند. زن دور پختن شیرینى­هاى خانگى خط قرمز کشید. دوقلوها گریه کردند. زن خط قرمز را پر­رنگ­تر کرد. دوقلوها جیغ کشیدند.

زن با عصبانیت در اتاق را باز کرد. دست دوقلوها را گرفت. جلوى مرد ایستاد. لب­­هایش را جوید.

اشک­هایش را پاک کرد و ناخواسته لگد محکمى به مرد زد. مرد آرام و سبک بالا رفت، کمى به سقف ساییده شد. چرخى زد و نرم پایین آمد. زن با حیرت به مرد نگاه کرد. جلوى دهانش را گرفت. به اتاق رفت و با صداى بلند گریه کرد. دو قلوها دست زدند. بالا و پایین پریدند.

زن گاهى روى صندلى آشپزخانه، کنار پنجره مى­نشست، باران که مى­بارید، رعد که مى­زد دلش

مى­گرفت، به شاخه­هاى خشک، به برگ­هاى زرد درخت چنار خیره مى­شد و بعد لیست خرید روزانه را مى­نوشت. همیشه جلوى شماره­ى یک را خالى مى­گذاشت.

زن مدام از آشپزخانه مراقب دوقلوها بود. آن­ها با پدر، بادکنک بازى مى­کردند. زن تخم مرغ­ها را با آرد مخلوط مى­کرد، وانیل، جوش شیرین، مغز بادام، کاکائو... بادکنک سبز، گاهى آرام وارد آشپزخانه

مى­شد. بالاى ظرف زن مى­چرخید. زن با آرنج آن را دور مى­کرد. موهاى کوتاهش را از روى پیشانى کنار مى­زد و سر دوقلوها فریاد مى­کشید.

دوقلوها محکم به بادکنک سبز لگد مى­زدند. هورا مى­کشیدند. مى­خندیدند. بادکنک چند بار در ظرف مواد شیرینى زن افتاد. زن یک روز عصبانى شد. به بادکنک، نخ بلندى وصل کرد. دوقلوها بادکنک را به حیاط بردند.

... زن تا غروب تمام سفارس­ها را کامل مى­کرد.

زن گاهى روى صندلى آشپزخانه کنار پنجره مى­نشست، بخار شیشه را با دست پاک مى­کرد. به

دانه­هاى ریز و تند برف خیره مى­شد، فکر مى­کرد و بعد لیست خرید روزانه را مى­نوشت. همیشه جلوى شماره­ى یک را خالى مى­گذاشت.

دوقلوها هر شب خواب­هاى خوب مى­دیدند. خواب بستنى­هاى قیفى، خرگوش­هاى سبز، بادکنک وقتى همه خواب بودند گوشه­ى اتاق تکان مى­خورد. سفارش­هاى زن هر روز بیشتر مى­شد. زن به داشتن کارگر فکر مى­کرد، به خریدن یک گاز بزرگ، یک کارگاه کوچک....

زن تلویزیون را خاموش کرد. کاغذ و خودکار را برداشت. خمیازه کشید. روى صندلى آشپزخانه، کنار پنجره نشست. به آسمان تاریک شب، به ستاره­ها خیره شد. دوقلوها آرام بودند. زن نوشت:

۱-      ...

جلوى شماره­ى یک را خالى گذاشت. خمیازه کشید.

۲-      بکین پودر

دوقلوها در گوش هم چیزى گفتند.

۳-      وانیل

زن خمیازه کشید.

۴-      پودر پسته

دوقلوها به هم نگاه کردند.

- مامان... مامان نگاه...

زن چشم­هایش را با پشت دست مالید:

۵-      پودر کاکائو

- بادکنکمون ترکیده مامان.

زن ته خودکار را جوید.

- مامان حالا دعوامون مى­کنى؟

- مامان برامون بادکنک مى­خرى؟

زن به شماره­ى یک نگاه کرد.

- قرمز... قرمز باشه مامان.

زن ته خودکار را جوید. به شماره­ى یک نگاه کرد.

- باشه مامان؟

زن فکر کرد، چرا همیشه شماره­ى یک را خالى مى­گذارد؟

دوقلوها پاى زن را تکان دادند.

- گوش مى­کنى مامان؟ مامان؟

زن خمیازه­اى کشید. فکر کرد. بعد جلوى شماره­ى یک نوشت:

۲ تا بادکنک قرمز.

خمیازه کشید و پلک­هایش روى هم افتادند.


سه شنبه 25 مهر ماه سال 1385
کی سیب می‌خوره؟- میلاد صادقی

این داستان در زمستان ۸۴ به طور مشترک برنده‌ی مقام دوم جشنواره‌ی سراسری داستان‌نویسی «خلیج» شد.

کی سیب می‌خوره؟


مرد ضبط صوت را خاموش کرد و گفت: «گندت بزنه».
پسرک کلاه آفتابی‌اش را پایین‌تر کشید و فرو رفت توی صندلی و به بیرون نگاه کرد.
صدای بوق آمد. مرد سرش را از پنجره بیرون برد و داد زد: «برو دیگه!»
پیاده رو شلوغ بود. پر بود از آدم. زن روسری سبزش را جلو کشید و گفت: «باز شروع کردی ممد؟»                                                                                                         
آدم ها یکی یکی و چند‌تایی از خیابان می‌گذشتند. از مغازه ها بیرون می‌آمدند و تو جمعیت گم می‌شدند. پسرک تکانی خورد. تی‌شرت قرمزش را با دست پایین کشید تا صاف شود: «نمی‌رسیم؟»                                                                               
زن از زیر صندلی عقب کیسه‌ای بیرون آورد: «کاش هوا خراب نشه فقط... کی سیب می‌خوره؟»                                                                                                        
مرد بوق زد: «تو این وضع؟» و از تو آینه انگار زل زد به زن که سرش پایین بود.
رعد و برق زد. ماشینی پیچید توی یک کوچه. راه کمی باز شد. مرد فرمان را چرخاند. از بین دو ماشین گاز داد و تو لاین اول، پشت یک تاکسی ایستاد.
زن برشی سیب با چاقو گرفت سمت مرد. موتوری از کنارشان گذشت. پسرک در داشپورت را باز کرد و نواری برداشت.                                                                               
زن چاقو را تکان دادو گفت: «سیب نمی‌خوری؟»
پسرک نوار را انداخت روی صندلی عقب و در داشپورت را محکم بست: «ما سیب نمی‌خوایم».                                                                                                    
زن نفس عمیقی کشید و گفت: «بعد عمری اومدیم مسافرت مثلآ».
یک قطره باران افتاد روی شیشه ی جلو. یکی دیگر و یکی دیگر. مرد گاز داد و چند متر جلوتر دوباره ایستاد. دختری از تو پیاده رو دوید طرف تاکسی. خم شد و از شیشه‌ی جلو چیزی گفت. کلاسرش را گرفته بود بالای سرش. مانتو ی سیاه خیس به تنش چسبیده بود. در جلوی تاکسی را باز کرد و سوار شد. پشت تاکسی پسر و دختر جوانی سر تو سر هم نشسته بودند. دست پسر دور روسری سبز دختر حلقه زد.
پسرک تاکسی را با انگشت نشان داد: «روسریش عین مال توه».
زن پرید بالا: «آره...آره...چه با مزه» و خندید.
مرد دستی به موهای کوتاهش کشید و گفت: «از این چیز‌ها خوشم نمی‌یاد.»                           زن گفت: «از کدوم چیزها؟»
مرد چیزی نگفت.
باران تندتر شد. پسرک کلاه آفتابی زرد را از سرش برداشت. مو های مجعد حنایی‌اش توی صورتش ریخت. کلاه را پرت کرد عقب: «من می‌خوام برم دریا!»
زن اخم کرد و بلند گفت: «نزدیک بود بخوره به من».
پسرک لب‌هاش را با انگشت تکان داد: «بل..بل...بل!»
مرد آینه را تنظیم کرد. گفت: «چه حال و حوصله‌ای دارن؟!»
زن پوست میوه‌ها را از ماشین ریخت بیرون. گفت: «یه لحظه یاد اون وقت‌ها افتادم».
مرد شانه‌های پهنش را بالا داد: «ما این جوری نبودیم».
زن گفت: «ما این طوری نبودیم».
پسرک زانو‌های کوچکش را بغل گرفت.
»
کفش‌هات رو نذار رو صندلی.» مرد گفت و برف‌پاک‌کن را روشن کرد.
پیاده رو خلوت شده بود. آدم‌ها بالای سرشان چتر‌های سیاه گرفته بودند. بعضی‌ها به این طرف و آن طرف می‌دویدند. مرد شیشه را پایین کشید و به راننده‌ی ماشین بغلی بلند گفت: «مسافرخونه». پسرک خم شد طرف مرد: «مسافرخونه!»
راننده با دست به روبرو اشاره کرد و داد زد: «دویست متر.»
مرد سر تکان داد و شیشه را بالا داد.
زن شیشه‌اش را پایین کشید. دکمه‌های مانتو ‌اش را باز کرد. چشم‌هاش را بست و گفت: «کاش بیشتر می‌موندیم».
دختر توی تاکسی جلویی سرش را گذاشت روی شانه‌‌ی پسر. ماشین‌ها تو هم گره خورده بودند. مرد کش و قوس رفت و پشت داد به صندلی: «...خسته شدم...»
زن خم شد جلو. دستش را روی شانه‌ی پسرک گذاشت و گفت: «میلاد جون، اون فندک رو بده مامان».
پسرک فندک را از رو داشپورت برداشت. چرخید عقب: «خودم بلدم». چند بار دکمه‌اش را فشار داد تا روشن شد. یک دستش را دور شعله گرفت تا زن سیگارش را روشن کند.
مرد چند متر جلوتر رفت: «حرفه‌ای هم که شده‌ی تخم‌جن!»
زن پکی به سیگارش زد و گفت: «درست شده‌ی عین پیرمردها».
پسرک خندید و فندک را انداخت کنار جعبه‌ی دستمال کاغذی روی داشپورت.
تاکسی جلویی ترمز کرد. دختر و پسر خم شدندجلو. تاکسی ایستاد. تکیه دادند به صندلی. دختر سرش را برگرداند عقب و به ماشین نگاه کرد. از دو طرف روسری، چند دسته موی سیاه ریخته بود توی صورتش. برگشت و چیزی تو گوش پسر گفت.
زن گفت: «چه دختر نازی.»
مرد گفت: «من که حاظر نیستم جلو همه بچسبم به یه زن.»
زن گفت: «وقتی میگم پیرمردی یعنی پیرمردی؛ یادت رفته.»
پسرک جعبه‌ی دستمال کاغذی را پرت کرد عقب: «بابام پیر نیس... بابام پیر نیس.»
زن نیم خیز شد و بلند گفت: «به تو چه فضول؟»
مرد چرخید طرف زن. گفت: «چرا دری‌وری می‌گی مریم؟ تا حالا شده...»
زن دستهاش را مشت کرد: «من خودم دیدمتون. یادت رفته؟»
پسرک سیخ نشست. مرد لبش را جوید: «مریم...»
»
نکنه اون عکس‌ها هم دروغ بودن؟ اما من درکت کردم... یادته؟یادته؟»
مرد سرش را برگرداند و آرام گفت: «خیلی بی‌شعوری».
پسرک به زن نگاه کرد. چشم‌های زن قرمز بود. سیگارش را از پنجره انداخت بیرون.
مرد با دست کوبید روی فرمان.
دختر و پسر از تاکسی پیاده شدند و دست تو دست هم دویدند توی یک رستوران.
رنگ مرد پریده بود.
پسرک گفت: «حال مامانی بده».
زن سرش را به دو طرف تکان داد. چشمش را پاک کرد و تو دستمال فین کرد.
مرد پیچید توی یک کوچه. زد کنار و ترمزدستی را کشید: «فکر کنم پیاده بریم زودتر برسیم تو این ترافیک... حال داری مریم؟»
زن فلاسک را از کنار پاهاش برداشت و گفت: «کی چایی می خوره؟»
پسرک شیشه را بالا داد و گفت: «تو این وضع؟»

 


سه شنبه 25 مهر ماه سال 1385
شعر خط زدن- رضابراهنی

وقت است خط بزنی اول خود این خط زننده را

و بعد گوینده را        براهنی را

خطش بزن!            زدم

حالا به او بگو:         آن را که خط زدن نتوانی چیست؟

چیزی که خط زدن نتوانم نیست

دنیا تمام خط زدنی ست

آقای خط زننده خود نفر اول       خط هم

خط می زنم

و می زنم را هم

می را خط می زنم

تنها « زنم » می ماند

آن « میم » « میم » چیست؟

آن را هم خط می زنم     آن « ام » را هم

می ماند زن

و آن « تو »یی که من را در « تو » نگاه داشته است

فهمیدم: « من » را خط می زنم.


شنبه 22 مهر ماه سال 1385
چهارمین جشنواره ی ادبی اصفهان

چهارمین جشنواره‌ی ادبی اصفهان در دو بخش رمان و داستان کوتاه برای داستان‌نویس‌های آماتور و حرفه‌ای فراخوان داده. علاقه‌مندان تا ۸ آبان فرصت دارند آثار خود را برای شرکت در این مسابقه ارسال کنند. برای اطلاع بیشتر به ماهنامه ی گلستانه مراجعه شود.


   1      2    >>



مهمونا: 17047


Powered by BlogSky.com