آرشیو
موضوع بندی
جمعه 17 آذر ماه سال 1385
راز- میلاد صادقی

ـ «راز که رفت، اون­قدر نشست تنگ دل حمید، مث آینه­ى دق تا مرد.»

به سیگارش پک زد. از پشت میز بلند شد و رفت کنار پنجره. 

ـ «حمید به­م گفت. مىگفت اون شب هق هق گریه مىکرده، تو خواب داد مى­زده راز، راز...»

گفتم: «مىدونى صادق، اصلن به­ش نمى­یو­مد که یه روز، یعنى پهلوون اصلن...»

دستش را بلند کرد: «مى­دونم بابا، اما دیگه اصلن پهلوون نبود.»

 آرنجم را روى میز گذاشتم: «حقش نبود؛ درسته که نشسته بود کنج خونه، اما واسه خودش کسى بود هنوز.»

دود سیگار را فوت کرد سمت پنجره: «راز این کاره نبود بابا، اینا وصله­ى هم نبودن.» پنجره را  باز کرد و به لبه­ى پنجره تکیه داد: «به تخمت بابا. صد دفعه گفتم به­ش. گفتم آخه توى عشق ادب کجا و پهلوون معرکه‌خون کجا؟» 

سرش را پایین انداخت: «پهلوون دیگه پیر شده بود.»

 گفتم: «صادق اگه بیاد طرفت...»

آرام گفت: «اکبر جون خر ما از کرگى دم نداشت. بیاد بگه چى؟ که گه خوردم بعد ده سال؟» سیگارش را از پنجره انداخت بیرون. پاکتش جلوم بود. یک نخ برداشتم: «فندکت کو؟»

چیزى نگفت. پشتش به من بود. سیگار را بین لب‌هام گذاشتم: «کار جدید چیزى دارى؟»

ـ «مخم قفله اکبر. بیچاره حمید گه­گیجه گرفته این وسط.»

گفتم: «اونم الکى خودشو قاطى ماجرا کرده. به اون چه که پهلوون...؟»

بر گشت طرفم. آمد نشست روبروم. دست­هاش را روى میز گذاشت: «پس نوچه به چه درد

مى­خوره؟»

دست کرد از جیب پیراهنش فندکش را بیرون آورد. نیم خیز شد روى میز. دستش را دراز کرد طرفم: «تو ترک بودى ارواح عمه­ت.»

به سیگارم پکى زدم و گفتم: «گذشته­ها گذشته.»

نشست سر جاش: «واسه تو شاید.»

زیر سیگارى را سر داد طرفم. پر شده بود. گفتم: «تو نمى­خواى یه حالى به این سگ­دونى بدى؟»

سبیلش را از گوشه ى لب جوید: «در رندگى دردهایى هست...»

گفتم: «زخم.»

گفت: «درد، درده. مى­خواد زخم باشه، مى­خواد...»

به رو برو زل زده بود. به جایى پشت سر من.

گفتم: «اما زخم بود صادق.»

بلند شد و گفت: «باشه بابا، همونى که تو مى­گى.»

رفت توى آشپزخانه. خاکستر سیگار را توى زیرسیگارى تکاندم. صداى به هم خوردن درهاى کابینت از آشپزخانه آمد. گفتم: «زحمتت دادم صادق جون.»

داد زد: «پر رنگ یا کم رنگ؟»

سیگار را خاموش کردم. دم غروب بود. گفتم: «یادش به خیر. چه خوش بودیم اون وقتا.»

سینى چاى به دست، توى دهنه­ى در آشپزخانه پیدا شد: «پهلوون که معرکه مى­گرفت، دست تو دست راز، جیم مى­زدم از دانشگاه.»

سینى را گذاشت روبروم: «توى خرم که همیشه آویرون کتاب.»

استکانی چاى برداشتم: «چه داغه لامصب!»

دور میز چرخید. دست­هاش را بلند کرد و توى هوا تکان داد و داد زد: « آهاى ملت! این زنجیرى که

نمى­بینین از فولادم محکم­تره. از سنگ سفت­تره. مث زنجیر عشق لیلى و مجنون، یه شیر­مرد مىخواد پاره کردن این زنجیر. اگه بین شما کسى هست که مى­تونه پاره­ش کنه، یا على.»

به من نگاه کرد. یک جرعه چاى خوردم. صورتش سرخ شده بود. کف زد و گفت: «پس واسه سلامتى پهلوون صلوات!» دستش را مثل گدا­ها بالا گرفت و دور خودش چرخید: «هر کى هر چى مى­تونه مدد کنه که همت مى­خواد پاره کردن زنجیر عشق دو تا دانشجوى زپرتى ادبیات.»

روى زمین نشست. عرق کرده بود. نفس نفس مى­زد. سرش را بالا گرفت. به من نگاه کرد و گفت: «زخم زد و رفت.» کسى توى کوچه ترقه­اى در کرد.

استکان را توى سینى گذاشتم و گفتم: «چایى­ت یخ کرد.»

از جیبش حبه­اى در آورد و تو استکان انداخت: «نامرد حتا سر ختمش نیومد.»

زانوهام را جمع کردم تو دلم روى صندلى. پاى چشم­هاش گود افتاده بود و ریش چند روزه لاغرتر نشانش مى­داد. چند تکه نبات انداخت و هم زد. گفت: «این کوفتى هم که شده بلاى جون.»

گفتم: «ولش کن.»

گفت: «به باقیمونده­ش نمى­ارزه اکبر جون. مى­باس یه کار اساسى کرد.» چاى را یک ضرب سر کشید و آروغى هم تنگش بیرون داد: «ختم روح اموات بى پدر.»

گفتم: «حالا چکار مى­کنه این پسره؟»

ته­مانده­ى استکان­ها را از پنجره ریخت بیرون: «کى؟ حمید؟ کون لقش!»

رفت سمت آشپزخانه: «تخم مرغ مى­زنى؟»

نیم خیز شدم: «مزاحم نمى­شم...»

- «یه عمر نون مفت خورده... از این به بعدم مى­تونه بخوره.»

ایستادم کنار پنجره و به بیرون نگاه کردم. به سرخى خورشید و سرو سر گذر. به دیوارهاى پیر و شیشه­ى ترک خورده­ى همسایه. صداى فندک زدن آمد.

گفت: «عسلى؟»

خبر را که شنیدم خشکم زد. نه ظاهر راز چیزى بروز داده بود و نه پهلوان اهل این حرف ها بود. صادق مانده بود منگ منگ روبرویم. نمى دانستم چه باید کرد. فقط تو دلم هر چى فحش بلد بودم به قضا و قدر دادم. جورى که صادق داغ نشود.

ماهیتابه به یک دست و سفره و کیسه­ى نان به دست دیگر آمد: «به­ش گفتم از فردا ظهرا بیاد دکه.»

گفتم: «اون یه چس در­آمد که به خودتم قد نمى­ده!» حرفى نزد.

نشستیم و سفره را پهن کردیم: «شامه؟»

ماهیتابه را گذاشت وسط سفره: «نهاره!»

خندید و سرش را تکان داد: «اما نوش جون پهلوون... چه شیرین شبایى داشته­ن با هم... به جون اکبر.»

لقمه­اى گرفتم: «جون خود لندهورت!» و هر دو زدیم زیر خنده.

ماهیتابه هنوز جلز و ولز مىکرد. لقمه­اى که خورد، جوراب­هاش را در آورد و پرت کرد گوشه­ى اتاق.

با دهان پر گفتم: «همین؟»

خودش را عقب کشید: «ما را همین لقمه بس... همه که مث شما پهلوون نیستن.» و سیگارى روشن کرد.

نسیم خنکى زد که دود را شکافت و پیراهن مشکى آویزان از میخ کنار پنجره را نیمچه رقصى داد. گفتم: «خدا بیامرزدش.»

چهار زانو نشسته بود: «حمید مى­گفت این آخریا صدا ازش در نمى­اومده. مى­نشسته یه گوشه و زل مى­زده به دیوار.»

سفره را جمع کردم.

گفت: «بابا بذار خودم جمعش مى­کنم.»

برداشتم و بردم تو آشپزخانه. ماهیتابه را گذاشتم رو کابینت زنگ زده: «راز عادى نبود...»

جورى که بشنوم گفت: «وقتى گفت یاد خودم افتادم... یاد اون روزاى اول.»

سفره را روى یخچال گذاشتم و از شیر آب خوردم.

رفتم توی هال. نشسته بود پاى پنجره. گفتم: «نباید مى­ذاشتى بره.» نشستم کنارش.

از پاکت دو نخ سیگار در آورد و روشن کرد: «چه­کارش مى­کردم... مى­کشیدمش به زنجیر؟»

سیگار را ازش گرفتم: «مادرم یکى دو ماه پیش دیده بودش تو خیابون.»

سیخ نشست: «به­ش گفتم... آخه آدم که تا ابد نمى­تونه دور بیفته و سینى جر بده.»

پکى زدم و گفتم: «یعنى از ندارى بوده؟»

گفت: «نمى­دونم...» خاکه­ى سیگارش ریخت رو فرش. با انگشت جمعش کرد و دستش را محکم روى پرزهاى سرخ کشید:«پهلوون هم مث من.»

به ساعتم نگاهى انداختم.

هوا تاریک شده بود و جیرجیرک توى کوچه بناى جیر جیر گذاشته بود. سیگار را خاموش کردم:

«خودت رو مفت فروختى مرد.»

گفت: «یه نفسى هست که من این جورى بلدم بکشم...»

بلند شدم. گفتم: «مامان مىگفت تو یه ماشین آخرین مدل بوده...»

تو چشم هام نگاه کرد: «مى­ارزید... بیشتر از اینا مى­ارزید.»

چیزى نگفتم. رفتم طرف در و کفش­هام را از جاکفشى برداشتم: «اگه برگرده چى؟»

همان طور که نشسته بود آب دماغش را بالا کشید و گفت: «بر نمى­گرده...»

-                                  کفش هام را کفش‌هام را پوشیدم. بسته­ى روزنامه­اى کنار جاکفشى افتاده بود. با پا کنارش زدم تا در کامل باز شود. گفتم:«به­ حمید بگو فردا پس فردا یه سر بیاد اداره­ى ما.»

-                                  خواستم بروم خواستم بروم که گفت: «رفتم سر وقت این کوفتى...»

نگاهش کردم. زل زده بود به بیرون: «که اگه یه روز برگشت بتونه یه بار مرد حسابم کنه.»

چیزى نگفتم. از کوچه که رد مىشدم چیزى روى گرده­ام سنگینى مى­کرد. حسى که مى­گفت:

 «نمى­ارزیده!»





مهمونا: 17046


Powered by BlogSky.com