ـ «راز که رفت، اونقدر نشست تنگ دل حمید، مث آینهى دق تا مرد.»
به سیگارش پک زد. از پشت میز بلند شد و رفت کنار پنجره.
ـ «حمید بهم گفت. مىگفت اون شب هق هق گریه مىکرده، تو خواب داد مىزده راز، راز...»
گفتم: «مىدونى صادق، اصلن بهش نمىیومد که یه روز، یعنى پهلوون اصلن...»
دستش را بلند کرد: «مىدونم بابا، اما دیگه اصلن پهلوون نبود.»
آرنجم را روى میز گذاشتم: «حقش نبود؛ درسته که نشسته بود کنج خونه، اما واسه خودش کسى بود هنوز.»
دود سیگار را فوت کرد سمت پنجره: «راز این کاره نبود بابا، اینا وصلهى هم نبودن.» پنجره را باز کرد و به لبهى پنجره تکیه داد: «به تخمت بابا. صد دفعه گفتم بهش. گفتم آخه توى عشق ادب کجا و پهلوون معرکهخون کجا؟»
سرش را پایین انداخت: «پهلوون دیگه پیر شده بود.»
گفتم: «صادق اگه بیاد طرفت...»
آرام گفت: «اکبر جون خر ما از کرگى دم نداشت. بیاد بگه چى؟ که گه خوردم بعد ده سال؟» سیگارش را از پنجره انداخت بیرون. پاکتش جلوم بود. یک نخ برداشتم: «فندکت کو؟»
چیزى نگفت. پشتش به من بود. سیگار را بین لبهام گذاشتم: «کار جدید چیزى دارى؟»
ـ «مخم قفله اکبر. بیچاره حمید گهگیجه گرفته این وسط.»
گفتم: «اونم الکى خودشو قاطى ماجرا کرده. به اون چه که پهلوون...؟»
بر گشت طرفم. آمد نشست روبروم. دستهاش را روى میز گذاشت: «پس نوچه به چه درد
مىخوره؟»
دست کرد از جیب پیراهنش فندکش را بیرون آورد. نیم خیز شد روى میز. دستش را دراز کرد طرفم: «تو ترک بودى ارواح عمهت.»
به سیگارم پکى زدم و گفتم: «گذشتهها گذشته.»
نشست سر جاش: «واسه تو شاید.»
زیر سیگارى را سر داد طرفم. پر شده بود. گفتم: «تو نمىخواى یه حالى به این سگدونى بدى؟»
سبیلش را از گوشه ى لب جوید: «در رندگى دردهایى هست...»
گفتم: «زخم.»
گفت: «درد، درده. مىخواد زخم باشه، مىخواد...»
به رو برو زل زده بود. به جایى پشت سر من.
گفتم: «اما زخم بود صادق.»
بلند شد و گفت: «باشه بابا، همونى که تو مىگى.»
رفت توى آشپزخانه. خاکستر سیگار را توى زیرسیگارى تکاندم. صداى به هم خوردن درهاى کابینت از آشپزخانه آمد. گفتم: «زحمتت دادم صادق جون.»
داد زد: «پر رنگ یا کم رنگ؟»
سیگار را خاموش کردم. دم غروب بود. گفتم: «یادش به خیر. چه خوش بودیم اون وقتا.»
سینى چاى به دست، توى دهنهى در آشپزخانه پیدا شد: «پهلوون که معرکه مىگرفت، دست تو دست راز، جیم مىزدم از دانشگاه.»
سینى را گذاشت روبروم: «توى خرم که همیشه آویرون کتاب.»
استکانی چاى برداشتم: «چه داغه لامصب!»
دور میز چرخید. دستهاش را بلند کرد و توى هوا تکان داد و داد زد: « آهاى ملت! این زنجیرى که
نمىبینین از فولادم محکمتره. از سنگ سفتتره. مث زنجیر عشق لیلى و مجنون، یه شیرمرد مىخواد پاره کردن این زنجیر. اگه بین شما کسى هست که مىتونه پارهش کنه، یا على.»
به من نگاه کرد. یک جرعه چاى خوردم. صورتش سرخ شده بود. کف زد و گفت: «پس واسه سلامتى پهلوون صلوات!» دستش را مثل گداها بالا گرفت و دور خودش چرخید: «هر کى هر چى مىتونه مدد کنه که همت مىخواد پاره کردن زنجیر عشق دو تا دانشجوى زپرتى ادبیات.»
روى زمین نشست. عرق کرده بود. نفس نفس مىزد. سرش را بالا گرفت. به من نگاه کرد و گفت: «زخم زد و رفت.» کسى توى کوچه ترقهاى در کرد.
استکان را توى سینى گذاشتم و گفتم: «چایىت یخ کرد.»
از جیبش حبهاى در آورد و تو استکان انداخت: «نامرد حتا سر ختمش نیومد.»
زانوهام را جمع کردم تو دلم روى صندلى. پاى چشمهاش گود افتاده بود و ریش چند روزه لاغرتر نشانش مىداد. چند تکه نبات انداخت و هم زد. گفت: «این کوفتى هم که شده بلاى جون.»
گفتم: «ولش کن.»
گفت: «به باقیموندهش نمىارزه اکبر جون. مىباس یه کار اساسى کرد.» چاى را یک ضرب سر کشید و آروغى هم تنگش بیرون داد: «ختم روح اموات بى پدر.»
گفتم: «حالا چکار مىکنه این پسره؟»
تهماندهى استکانها را از پنجره ریخت بیرون: «کى؟ حمید؟ کون لقش!»
رفت سمت آشپزخانه: «تخم مرغ مىزنى؟»
نیم خیز شدم: «مزاحم نمىشم...»
- «یه عمر نون مفت خورده... از این به بعدم مىتونه بخوره.»
ایستادم کنار پنجره و به بیرون نگاه کردم. به سرخى خورشید و سرو سر گذر. به دیوارهاى پیر و شیشهى ترک خوردهى همسایه. صداى فندک زدن آمد.
گفت: «عسلى؟»
خبر را که شنیدم خشکم زد. نه ظاهر راز چیزى بروز داده بود و نه پهلوان اهل این حرف ها بود. صادق مانده بود منگ منگ روبرویم. نمى دانستم چه باید کرد. فقط تو دلم هر چى فحش بلد بودم به قضا و قدر دادم. جورى که صادق داغ نشود.
ماهیتابه به یک دست و سفره و کیسهى نان به دست دیگر آمد: «بهش گفتم از فردا ظهرا بیاد دکه.»
گفتم: «اون یه چس درآمد که به خودتم قد نمىده!» حرفى نزد.
نشستیم و سفره را پهن کردیم: «شامه؟»
ماهیتابه را گذاشت وسط سفره: «نهاره!»
خندید و سرش را تکان داد: «اما نوش جون پهلوون... چه شیرین شبایى داشتهن با هم... به جون اکبر.»
لقمهاى گرفتم: «جون خود لندهورت!» و هر دو زدیم زیر خنده.
ماهیتابه هنوز جلز و ولز مىکرد. لقمهاى که خورد، جورابهاش را در آورد و پرت کرد گوشهى اتاق.
با دهان پر گفتم: «همین؟»
خودش را عقب کشید: «ما را همین لقمه بس... همه که مث شما پهلوون نیستن.» و سیگارى روشن کرد.
نسیم خنکى زد که دود را شکافت و پیراهن مشکى آویزان از میخ کنار پنجره را نیمچه رقصى داد. گفتم: «خدا بیامرزدش.»
چهار زانو نشسته بود: «حمید مىگفت این آخریا صدا ازش در نمىاومده. مىنشسته یه گوشه و زل مىزده به دیوار.»
سفره را جمع کردم.
گفت: «بابا بذار خودم جمعش مىکنم.»
برداشتم و بردم تو آشپزخانه. ماهیتابه را گذاشتم رو کابینت زنگ زده: «راز عادى نبود...»
جورى که بشنوم گفت: «وقتى گفت یاد خودم افتادم... یاد اون روزاى اول.»
سفره را روى یخچال گذاشتم و از شیر آب خوردم.
رفتم توی هال. نشسته بود پاى پنجره. گفتم: «نباید مىذاشتى بره.» نشستم کنارش.
از پاکت دو نخ سیگار در آورد و روشن کرد: «چهکارش مىکردم... مىکشیدمش به زنجیر؟»
سیگار را ازش گرفتم: «مادرم یکى دو ماه پیش دیده بودش تو خیابون.»
سیخ نشست: «بهش گفتم... آخه آدم که تا ابد نمىتونه دور بیفته و سینى جر بده.»
پکى زدم و گفتم: «یعنى از ندارى بوده؟»
گفت: «نمىدونم...» خاکهى سیگارش ریخت رو فرش. با انگشت جمعش کرد و دستش را محکم روى پرزهاى سرخ کشید:«پهلوون هم مث من.»
به ساعتم نگاهى انداختم.
هوا تاریک شده بود و جیرجیرک توى کوچه بناى جیر جیر گذاشته بود. سیگار را خاموش کردم:
«خودت رو مفت فروختى مرد.»
گفت: «یه نفسى هست که من این جورى بلدم بکشم...»
بلند شدم. گفتم: «مامان مىگفت تو یه ماشین آخرین مدل بوده...»
تو چشم هام نگاه کرد: «مىارزید... بیشتر از اینا مىارزید.»
چیزى نگفتم. رفتم طرف در و کفشهام را از جاکفشى برداشتم: «اگه برگرده چى؟»
همان طور که نشسته بود آب دماغش را بالا کشید و گفت: «بر نمىگرده...»
- کفش هام را کفشهام را پوشیدم. بستهى روزنامهاى کنار جاکفشى افتاده بود. با پا کنارش زدم تا در کامل باز شود. گفتم:«به حمید بگو فردا پس فردا یه سر بیاد ادارهى ما.»
- خواستم بروم خواستم بروم که گفت: «رفتم سر وقت این کوفتى...»
نگاهش کردم. زل زده بود به بیرون: «که اگه یه روز برگشت بتونه یه بار مرد حسابم کنه.»
چیزى نگفتم. از کوچه که رد مىشدم چیزى روى گردهام سنگینى مىکرد. حسى که مىگفت:
«نمىارزیده!» |