
دختر به مرد که پای مبل دراز کشیده بود نگاهی کرد و گفت: «میدونی بابا؟ هر وقت میبینم یه نفر عروسی میکنه یه احساس بدی بهم دست میده.» انگار که احتیاج به توجیه داشته باشد ادامه داد: «مامان میگه حسودیت میشه... اما نه به خدا... انگار باید حرص اونها رو هم بخورم.»
مرد دستش را زیر سرش گذاشت تا دختر را بهتر ببیند. دختر روی مبل تکانی خورد: «مثلن همین پیمان خاله نسرین اینا... یا کتی... چه میدونم؟ همهش فکر میکنم دو ماه دیگه مییان از بدبختیهاشون تعریف میکنن...» دستمالی از جیب شلوراش بیرون آورد و توی آن فین کرد: «مثلن همین شوهر کتی, میدونی چقدر حقوق میگیره؟»
مرد سیگاری از پاکت کنار دستش بیرون کشید و آتش زد: «چقدر؟»
- «آه! فقط صد و بیست هزار تومن... باورت میشه؟»
پسر همان طور که روبروی تلویزیون لم داده بود, کنترل به دست گفت: «من یه نفر ماهی صدهزار تومن خرج دارم.»
دختر دستمال را تو جیبش گذاشت. بی این که به پسر نگاه کند گفت: «تازه بدون خرج لباس و این حرفها!»
مرد پکی به سیگارش زد و گفت: «اینها احمقان! احمق!»
پسر کانالها را عوض کرد تا بالاخره روی یک کانال ایستاد. مرد سمت پسر گفت: «اون زیر سیگاری رو از رو اون میز بده من.»
پسر که به صفحهی تلویزیون زل زده بود گفت: «من دارم اینرو میبینم...»
مرد بلند شد. رفت زیر سیگاری را از رو میز کنار تلویزیون برداشت. نگاهی به هیکل لاغر پسر انداخت: «تو چرا نرفتی خونهی خالهت کمک؟»
پسر گفت: «خسته بودم.»
مرد ایستاد جلو صفحهی تلویزیون: «خیلی درس میخونی که خسته بشی؟...ها؟»
پسر دست و پایش را جمع کرد. دستهاش را دور زانوهاش حلقه کرد و گفت: «ببخشین! حق با شماست. فردا میرم. خوب شد؟»
مرد سرش را تکان داد و برگشت سر جاش.
دختر موهای لختش را با دست از صورتش کنار زد وگفت: «چیزیت میشد اگه اون زیر سیگاری رو میدادی به بابا؟»
پسر گفت: «چرا خودت ندادی؟»
دختر گفت: «واسه این که من نزدیک زیر سیگاری نبودم.»
مرد گفت: «مادرتون نگفت کی بر میگرده؟»
دختر بلند شد. گفت: «نه!» و رفت توی اتاق.
پسر گفت: « شب خونه نسرین اینا میمونه.»
مرد به پاکت سیگارش نگاه کرد و تند گفت: «نسرین نه! خاله نسرین.»
پسر سمت اتاق خم شد و بلند صدا زد: «دروغ نگی میمیری؟»
مرد برگشت سمت پسر: «گفتی کی انتخاب واحدته؟»
- «چهاردهم تا بیستم.»
- «کی میخوای بری؟»
پسر صدای تلویزیون را بلند کرد: «تو ثبت نام با تاخیر...»
مرد آرام غر زد: «حتمن باید واسه هر کاری همه رو جون به لب کنی... چیزیت میشه اگه مث بچهی آدم سر وقت بری...»
پسر دستش را روی پیشانیاش گذاشت: «پنج ترمه همین حرفا رو میزنی.»
مرد تکان خورد: «تو هم سه ترمه داری مشروط میشی! تو هیچیت به من نرفته... میدونی؟ من هر وقت قرار باشه کاری رو بکنم...»
پسر دستهاش را روی گوشش گذاشت و بلند گفت: «میدووووووونم!» و صدا را بلندتر کرد.
دختر با دو بالش از اتاق آمد بیرون: «تو با خاله حرف زدی. من از کجا باید میدونستم مامان نمییاد؟» و یک بالش را پرت کرد سمت پسر. بالش دیگر را به مرد داد.
مرد بالش را که میگرفت بلند گفت: «بد بخت اگه یه ترم دیگه مشروط شی باید بری سربازی. جهت اطلاعت بگم که توقع هیچ کمکی از من نداشته باشی.»
پسر نفس عمیقی کشید: «چشم جناب سرهنگ!»
هال کوچک بود و تمیز. چراغ زردی وسط لوستر آویزان از سقف روشن بود و نور کم بود.
دختر نشست کنار شومینه. گفت: «فکر کن صاحبخونهی خاله نسرین اینا...»
مرد داد زد: «کم کن صدای اون رو.»
- « صاحب خونهشون گفته باید بلند بشن, اون وقت با پونصد هزار تومن پول پیش رفته واسه پسرش زن گرفته!»
پسر بالش را زیر دستش گذاشت و پاهاش را دراز کرد: «قضیه اینه که آدم بدبختی بعضیها رو میبینه اما هیچ کاری ازش بر نمییاد. همینم گند میزنه به اعصاب آدم.» و صدای تلوزیون را کم کرد.
مرد سیگارش را تو زیر سیگاری شیشهای خاموش کرد: «اگه اون دم و دستگاه رو نمیبینی خاموشش کن.»
دختر سیبی از ظرف میوهی روی عسلی کنار مبل برداشت و گاز زد: «بعضی وقتها به خودم میگم بدبختی ارثیه. میدونی بابا؟ اصلن برای بعضیا فرق نمیکنه چه بلایی سرشون بیاد. انگار خود به خود بدبختان!»
مرد نشست: «اینو باید به این بگی!» و شعلهی شومینه را زیاد کرد.
پسر بلند شد و رفت کنار پنجره. پردهی طلایی را کنار زد و به بیرون نگاه کرد: «داره برف مییاد.»
دختر بلند شد. تلویزیون را خاموش کرد. رفت تو آشپزخانه. برای هر سه نفرشان چای ریخت و برگشت توی هال. نشست و سینی چای را روی فرش گذاشت.
مرد گفت: «یه زنگ به مادرتون بزنین.»
پسر همان طور که به بیرون نگاه میکرد گفت: «خودم فردا میرم دنبالش.»
چند لحظه سکوت شد. مرد شانه بالا انداخت و قندی از قندان توی سینی برداشت: «تو از چیناراحتی؟...ها؟»
دختر سیب نیمه خورده را گذاشت تو سینی: «هیچی به خدا. من فقط حرص میخورم وقتی بعضی چیزا رو میبینم.» استکانی چای برداشت: «همین!»
پسر گفت: «خدا رو شکر که مامان جای تو نیست وگرنه یه دعوای حسابی راه میافتاد!»
مرد سرفهای کرد و جرعهای چای خورد: «مامانت هیچ وقت رو حرف من حرف نمیزنه.»
پسر پوزخندی زد و نشست کنار مرد. دختر به قاب عکس روی دیوار نگاهی کرد و گفت: «تو آینه که به خودم نگاه میکنم غصهم میگیره...» عطسهای کرد و بینیاش را پاک کرد: « وقتیفکر میکنم منم باید مث مامان بشم!» مرد و زن توی قاب رو به دوربین میخندیدند. زن لباس شب به تن نشسته بود روی یک صندلی چوبی و مرد با کت و شلوار روشن ایستاده بود بالای سرش.
پسر بند شلوارکش را همانطور که چهارزانو نشسته بود باز کرد و محکم بست: «یعنی رو حرف شوهرت حرف نزنی؟»
دختر استکان چای را با دو دست گرفته بود. دستهاش کوچک بود و ظریف. گفت: «حتا نمیتونم فکر کنم یه ثانیه مث مامان باشم.»
مرد استکان را تو سینی گذاشت و به صورت گرد دخترنگاه کرد: «چرا یه همچین فکری میکنی؟...ها؟»
دختر سرش را تکان داد و آرام گفت: «نمیدونم... نمیدونم!»
مرد گفت: «شما دو تا همچین حرف میزنین انگار من بهش زور میگم؟!»
پسر کمی از مرد فاصله گرفت: «تو نگفتی؟»
مرد پکی به سیگارش زد و گفت: «من هیچوقت نذاشتم بین من و مادرتون مشکلی...»
- «با زور.»
مرد سیگارش را خاموش کرد و صورتش را به صورت پسر نزدیک کرد: «تو چی میفهمی؟... ها؟... از زندگی چی میفهمی؟»
پسر به گلهای فرش خیره شد: «میدونی چرا سال تا سال از اون دانشگاه خرابشده نمییام؟ چون اینجا همهچی گند میزنه به اعصاب آدم.»
- «مثلن چی؟... ها؟»
پسر چیزی نگفت.
مرد حبهای قند تو دهانش گذاشت و گفت: «تو هم گند میزنی به اعصاب ما.»
دختر آب دماغش را بالا کشید. جرعهای چای خورد: «بیاین یه چیز دیگه بگیم شب تعطیل... ها؟»
باز هم سکوت. مرد نفس عمیقی کشید و گفت: « تو اصلن چند واحد پاس کردی این ترم آقای باهوش؟»
پسر اخم کرد: «واااااای! ول کن دیگه... این صدمین باریه که میپرسی...» |