شعری از محمد رضایی روشن

«راز»

شب از بستر خاموشی

بر کدامین اشک می‌خندد؟

چشمان سبزت

به یاد پژمردگی شانه‌هایم

در پناه کدامین آغوش می‌گرید؟

 

از ترنّم باران وُ

تنهایی ایستگاه

صدایت در من می چرخد:

مرا ببخش

روسپیانه عاشقت بودم!